تبليغاتX
متروکه
سه شنبه 28 مهر1388
خداحافظ
با اینکه خاطرات خیلی خوبی اینجا دارم ولی واسه همیشه بلاگفا رو ترک میکنم.

توجه: معلومه که به او بالا اصلا توجه نکردین. من فقط مهاجرت کردم به بلاگر. در اولین کامنت هایی که براتون میذارم لینک جدید رو هم بهتون میدم. بنابراین لینک رو وقتی پیدا میکنید که پست جدید بزنید. با اجازه همه ی لینک ها رو هم برمیدارم. اگه هم خیلی عجله دارید میتونید سرچ کنید :دی

نوشته شده توسط سلمان در 1:36 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 22 مهر1388
یه روز تعطیل پاییزی
دلم میخواد تو هم کنارم باشی... همینطور که داریم جوجه ها رو کباب میکنیم لیوان های ویسکی هم دستمون باشه و مزه مزه همه ی کباب ها رو همونجا کنار منقل بخوریم، همه شون رو. بعدش هم دوتایی گیج شیم و زیر سایه آفتاب درختا کنار همدیگه لم بدیم و ولووو شیم...

پ.ن: امروز همه ش جور بود بجز تو!

نوشته شده توسط سلمان در 11:48 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 20 مهر1388
ادعا
بعد از ظهر با یکی از دوستام رفته بودم تا یکی دو ساعتی با هم تنیس بازی کنیم. تقریبا ۲۰ دقیقا از زمانمون مونده بود که ۲ نفر دیگه اومدن و روی نیمکت ها نشستن و داشتن کم کم آماده میشدن که بعد از ما بیان تو زمین. یه نیم نگاهی هم به بازی ما داشتن.
 
من و دوستم نزدیک به ۲ ساعت بازی کرده بودیم و حسابی خسته بودیم و هر از گاهی توپ های ساده رو هم تررر میزدیم. اینجا بود که خنده های تمسخر آمیز یکی از اون پسرا واقعا آزار دهنده بود. دیگه کم مونده بود که بیاد داد بزنه سرمون و ایراد بگیره.
وقتمون تمام شد و جمع کردیم اومدیم بالا و آروم آروم شروع کردیم به لباس پوشیدن و آماده شدن واسه رفتن.
 
سر و وضع و تجهیزات یارو رو که دیدم تو دلم گفتم طرف باید از اینا باشه که تخمش رو تو زمین تنس کاشتن، ته ِ حرفیه ایه!

روی همون نیمکت ها نشستیم تا یه ذره خستگی در کنیم و بعدش بریم. اتفاقا بدم هم نمیومد تا بازی اون پسره رو ببینم. حالا اونا بازی میکردن و من تو دلم میخندیدم. باور کن هیچ کدومشون توپ رو ۲ بار هم نمیتونستن برگشت بدن. اگه back hand میزد توپش میرفت تو آسمون. بازیشون بیشتر شبیه به بدمینتون بود تا تنیس.

حالا که نزدیک یه ربع از بازیشون گذشته بود معنی نگاهم رو خوب میفهمید. عصبی میزد. به زمین و توپ و راکت فحش میداد.
دوستم گفت بیا بریم، طرف الان دیگه قاطی میکنه!

یارو در نگاه اول نماد یه تنیسور واقعی بود، هیچی کم نداشت. ولی بیچاره نمیدونست اون کسی که باید بازی کنه خودشه، نه راکت بابولات ۳۰۰ تومنیش و توپ های ویلسونش!
نوشته شده توسط سلمان در 8:24 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 19 مهر1388
334
ای لعنت به این بلاگر که هرچی آدرس به درد بخور به ذهنت میرسه رو قبلا یه اُسکل دیگه ای با یه پست ۲ خطی ۶ دانگ به نام خودش کرده!

پ.ن: نمیدونم چه علاقه عجیبی پیدا کردم که برم به بلاگر!!!

نوشته شده توسط سلمان در 10:0 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 15 مهر1388
333
امشب BBC توی برنامه نوبت شما، وبلاگ منو آورد و این پست منو خوندن!
نوشته شده توسط سلمان در 1:48 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 12 مهر1388
332
دوباره اون ۶ ماه سال از راه رسید که بتونم کوله JanSport م رو بندازم رو دوشم، هدفون های iPod م رو بچپونم توی گوشم و ساعت ها واسه خودم راه برم...
نوشته شده توسط سلمان در 11:20 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 مهر1388
عوارض جانبی
آدم وقتی شروع میکنه ایتالیایی یاد بگیره ناخودآگاه روی کانال های ایتالیایی هم بیشتر وقت صرف میکنه. یه چند وقتی میشه که یه تبلیغ تلویزیونی بنده رو به شدت مشعوف کرده!

برای جستجوی محصولات به intimissimi مراجعه فرمایید. :دی

نوشته شده توسط سلمان در 4:50 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 5 مهر1388
330
واقعا خیلی خنده داره که آدم در طول دوران تحصیلش ۶ بار - معادل ۱۸ واحد - درس شیرین ریاضی ۲ رو داشته باشه ولی الان هیچ کدوم از اون جزوه های ننگین رو نداشته باشه!

پ.ن: اگه جزوه ریاضی ۲ دارین لطفا یه بوقی بزنین لازم دارم :دی

نوشته شده توسط سلمان در 4:13 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 4 مهر1388
آمار
من نمیفهمم آمار وبلاگ چقدر مهمه؟ اصلا چرا باید مهم باشه؟ اصلا به بقیه چه ربطی داره که وبلاگ من چندتا بازدید در روز داره؟
 
هر بار که لاگ این میکنم اولش میبینم هووورا... ۱۰ تا کامنت جدید دارم اما وقتی میرم چک میکنم میبینم هر ۱۰ تا از این چرت و پرت هاست که میگه بیا منو لینک کن تا منم بذارمت توی لینک باکس و اِله وله جیمبله.
 
این آخری که امروز اومده بود دیگه شاهکار بود... برام پیغام گذاشته: "دوست عزیزم اگه میخوای آمار بازدید وبلاگ زیبایی که داری بالا بره، بیا و توی کامنت باکس من آدرست رو ثبت کن تا من هم با اسم عکس های +18 و... (از این خزعبلات) لینکت کنم تا بازدیدت در روز بالای ۱۰۰۰ تا بشه"
 
آخه BEEEP عوضی، اگه قراره آمار من اونجوری بالا بره که خودم هم میتونم ۴ تا پست آنچنانی بنویسم و بعد هم هی فرت فرت توی سرچ انجین ها پیدا بشم و آمارم بره بالا. اون وقت چه احتیاجی به تو دارم دیگه؟! ای چیز تو اون قیافه ت، آخه کجای وبلاگ من شبیه اون اسم هاییه که تو میخوای روی وبلاگ من بذاری؟!
 
بعدش هم، ای BEEP توی این مملکت که ملت فقط شب و روز میشینن این اراجیف رو سرچ میکنن. خدایی فارسی که میخوای توی گوگل سرچ کنی وقتی اولین کلمه رو تایپ کردی بعد ببین خودش پیش فرض چی برات میاره ها... (این مواردی که نشون میده کلماتی هستن که شبیه اون چیزیه که میخوای سرچ کنی و بیشترین آمار جست و جو رو داشته. فک کن!)
 
واقعا تاسف انگیزه
نوشته شده توسط سلمان در 8:55 PM | | لینک به این مطلب
جمعه 3 مهر1388
328
یه چیز جدیدی که در وجود مبارک کشف کردم اینه که بنده "مازوخیسم" شدید پیدا کردم. دوست دارم روح و روانم رو به فجیع ترین روش های ممکن سلاخی کنم و بعد بالای سر جنازه ی لت و پار شده اش قدم بزنم و لذت ببرم.

نمیدونی چقدر حال میده اشک خودت رو در بیاری، نمیدونی چه لذتی داره که کل فلسفه وجودیت رو ببری زیر سوال، نمیدونی چه کیفی داره وقتی که خودت رو به تمام معنا له میکنی.

پ.ن: بلاگر رو هم تقریبا آماده ش کردم. البته هنوز با اون چیزی که میخواستم بشه فاصله داره ولی میشه باهاش کنار اومد. دلم نمیاد اینجا رو به کلی رها کنم، ولی واسه مواقعی که بلاگفا میره رو هوا اونجا دیگه محل مطمئنیه.

نوشته شده توسط سلمان در 2:6 AM | | لینک به این مطلب